X
تبلیغات
اشعار آسمانی
 یاستار العیوب
 

         روایت شده است :

  هرکس این دعا را در هر شب ماه رمضان بخواند گناهان چهل سال او آمرزیده می شود...      

 اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القران و افترضت علی عبادک فیه الصیام صل علی محمد و ال محمد وارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا وفی کل عام واغفرلی تلک الذنوب العظام فانه لا یغفرها غیرک...یا رحمن یا علام

التماس دعا

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در شنبه 30 مرداد1389  |
 یاکریم بن کریم
 

یا امام حسن (ع)

 

صدای شر شر باران شعر می آید

کسی دوباره به ایوان شعر می آید

غزل ،قصیده، نمیدانم، این که در راه است

چقدر ساده به دیوان شعر می آید

زبان روزه پیاده نزول فرموده

خبر دهید که مهمان شعر می آید

همیشه در وسط قحطی از دل دریا

به یاریم به بیابان شعر می آید

غزل به وزن دو ابروی او اگر گویم

دو وزن تازه به اوزان شعر می آید

کمیت لنگ غزل می شود چو شعر کمیت

اگر نظر بنماید کریم اهل البیت


خبر رسیده که امشب کریم می آید

به خاک صاحب روحی عظیم می آید

کسی که نفحه باغ بهشت نفحه اوست

چقدر ساده سوار نسیم می آید

کسی که بودن او تا همیشه خواهد بود

کسی که زمزمه اش از قدیم می آید

کسی که پشت سر خشم او بدون شک

هزار دسته عذاب الیم می آید

ز فیض چشم کریمش رحیم خواهد شد

دلی که مثل شیاطین رجیم می آید

اذان مغرب افطار پای سفره‌ی او

چقدر اسیر و فقیر و یتیم می آید

اگر رسیده در این مه برای خاطر ماست

خدا برای سر سفره اش نمک می خواست


مدرسی که ادب هم بود مودب او

نشسته هر چه پیمبر به پای مکتب او

به گرد پای صعودم نمیرسی جبرییل

اگر کبوتر جانم شود مقرب او

تمام عمر شده نام او مخاطب من

چه خوب می شد اگر می شدم مقرب او

چه راکبی که فلک هم ندیده مانندش

چه راکبی که رسول خداست مرکب او

مسیر خانه‌ی‌شان چند کوچه بند آید

برای خواندن قرآن چو وا شود لب او

فقط نه اهل زمین دل سپرده‌اش هستند

که عرشیان خدا کشته مرده‌اش هستند

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

هوای بزم کریمانه نگاه شما

دوباره سائلتان را کشیده است اینجا

چه خوب می شد از نخل چشمتان امشب

برای سفره‌ی افطارمان دهی خرما

در آستین شما دست فضل حضرت حق

و بر زبان شما معجز بیان خدا

اگر رسد به سراب تو می شود سیراب

هر آنکه تشنه برون آید از دل دریا

قسم به مهر لب روزه دارتان عمریست

که مُهر مِهر شما خورده روی سینه‌ی ما

کجاست یوسف صدیق تا خودش بیند

خداست مشتری حُسن یوسف زهرا

دل برادرت آقا اگر چه خواهری است

دل کبوتری تو عجیب مادری است


ببار ابر کرامت که خوب می باری

چقدر چشمه ز چشمان خود کنی جاری

بریز ، کاسه به دستان تو فراوانند

تبرک همه‌ی سفره های افطاری

مساحت دل ما نذر باغبانی توست

به اختیار خودت هر چه بذر می کاری

زمان دیدن تو مادرت چه حالی داشت

شب تولد خود را به یاد می آری؟

چه زود فصل زمستان گیسویت آمد

چه دیده ای وسط کوچه های بی یاری

چه بود آنچه شکست و سپس زمین افتاد

چه هست اینکه تو باید ز خاک بر داری

ببین شکسته شده ای ببین که تا شده ای

از آن زمان که تو با شانه ات عصا شده ای


عرب خالقی

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در شنبه 30 مرداد1389  |
 یا ابا محمد یاحسن بن علی ع
 

        دوبیتی

گذرم بر در میخانه ی مهتاب افتاد

در سرم عطر خوش سیب ومی ناب افتاد

تا که دیدم همگان ذکر حسن می گویند

باز هم مثل همیشه دهنم آب افتاد

                                                         وحید قاسمی


ا ی وسعت بهاری بی انتهای سبز
مرد غریب شهر ولی آشنای سبز

روح اجابت است به دست تو بسکه داشت

باغ دعای هر شب تو ربنای سبز

هر شب مدینه بوی خدا داشت تا سحر
از عطر هر تلاوت تو با صدای سبز

سرسبزی بهشت خدا چیست ؟ رشته ای
از بالهای آبیتان آن عبای سبز

از لطف اشکهای سحر غنچه داده است
در دامن قنوت شبم این دعای سبز

کی می شود که سایه کند بر مزار تو
یک گنبد طلا ئی و گلدسته های سبز

آن وقت تا قیام قیامت به لطفتان
داریم در بقیع تو یک کربلای سبز

یا می شود دلم گل و خشت حریم تو
یا می شود کبوتر تو ، یا کریم تو


تو سرو قامتی تو سراپا ملاحتی
آقا تو حسن مطلقی و بی نهایتی

خاک زمین که عطر حضور تو را گرفت
از یاد رفت قصة یوسف به راحتی

ایوب که پیمبر صبر و رضا شده
از لطف توست دارد اگرحلم وطاقتی

بی شک و شبهه دست توسل زده مسیح
بر دامنت اگر شده صاحب کرامتی

یاد پیامبر به خدا زنده می شود
وقتی که گرم ذکر و دعا و عبادتی

حتماً برای خواهش دست نیازمند
دست تو داشت پاسخ سبز اجابتی

وقتی میان معرکه شمشیر می کشی
تنها تویی که مرد نبرد و رشادتی

با تیغ ذوالفقار که در دستهای توست
بر پا شده به عرصة میدان قیامتی

بر دوش سید الشهدا بود رایتت
عباس بود آینه دار شجا عتت


خورشید آسمانی ماه خدا حسن
همسایة قدیمی دنیای ما حسن

پرواز بالهای خیالی فهم ما
کی می رسد به اوج مقام شما حسن

روشن ترین تجسم آیات و سوره ها
یاسین و قدر و کوثری و هل أتی حسن

صفین شاهد تو شور و حماسه ات
شیر دلیر بیشة شیر خدا حسن

الله اکبر تو بلند است وقت رزم
آیات فتح روز نبردی تو یا حسن

صلح شکوهمند تو هرگز نداشته
چیزی کم از قیامت کرب و بلا حسن

صلحت حماسه بود نه سازش که اینچنین
شد سربلند پرچم اسلام راستین


در خانة تو غیر کرامت مقیم نیست
اینجا به غیر دست تو دستی رحیم نیست

تو سفره دار هر شب شهر مدینه ای
جز تو کسی که لایق لفظ کریم نیست

از بسکه داشت دست شما روح عاطفه
شد باورم که کودکی اینجا یتیم نیست

جز سر زدن به خانة دلخستگان شهر
کاری برای هر سحرت ای نسیم نیست

اینجا که نیست گنبد و گلدسته ای بگو
جایی برای پر زدن یا کریم نیست

داغ ضریح و مرقد خاکیت ای غریب
امروزی است غربت عهد قدیم نیست

با این همه غریبی و دلتنگی ات بگو
جایی برای اینکه فدایت شویم نیست
؟

گل داشت باغ شانة تو از سخاوتت
آقا زبانزد همه می شد کرامتت


اینگونه در تجلی خورشید وار تو
گم می شود ستارة دل در مدار تو

روشن شده است وسعت هفت آسمان عشق
از آفتاب روشن شمع مزار تو

بوی بهشت، عطر پر و بال جبرئیل
می آورد نسیم سحر از دیار تو

دلهای ما زمینی و ناقابلند پس
یک آسمان درود الهی نثار تو

هر شب به یاد قبر تو پر می زند دلم
تا خلوت سحرگه آئینه زار تو

تا که شبی بیائی و بالی بیاوری
ماندیم مات و غمزده چشم انتظار تو

بالی که آشنای تو باشد ابوتراب !
یا وقف صحن خاکی و پر از غبار تو

بالی که سمت تربت تو وا کنیم و بعد

باشیم تا همیشه فقط در کنار تو

با عطر یاس تربت تو گریه می کنیم
آنجا فقط به غربت تو گریه می کنیم

يوسف رحيمي

 

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در شنبه 30 مرداد1389  |
 

زیر علم غریبه رؤیت نشدیم

با حضرت دوست بی محبت نشدیم

در سال غبار فتنه یا رب شکرت

شرمنده درگاه ولایت نشدیم


معمار کبیر انقلاب “روح الله” ست

معیار برای امّت "حزب الله" ست

سیّد حسن "مصطفوی" ؛ خوب شنیدی ؟

فرزند حقیقی امام ، "نصرالله" ست


می فروشی گفت کالایم می است

رونق بازار من ساز و نی است

من خمینی دوست میدارم که او

هم خم است و هم می است و هم نی است


پند امام باید در گوش جان بیفتد

تا دشمن از تکاپو در هر زمان بیفتد

ما حیدری شعاریم ، هرگز نمیگذاریم

این انقلاب دست نا محرمان بیفتد


بسیجی ام و به امید ظهور پنجره ام

و بازمانده نسل هزار حنجره ام

هنوز عهد و مرامی که داشتم دارم

و جان نیمه تمامی که داشتم دارم

به دوستان که جفا می کنند می گویم

اگر چه گفته ام اکنون بلند می گویم

که تا به چشمه نور حیات روزنه ایست

تمام بود و نبودم فدای خامنه ایست


رمز دفاع از حریم "ولایت" بدون شک ؛
تکرار اسم اعظم مولایم "حیدر" است -

آن مدرکی که به این رمز اعتبار می دهد ؛
"خون شهیده ایست" که بر دیوار و بر در است -

تاریخ گواه دهد بر این ادعا و آن ؛
خون لخته های جگر "سبط اکبر" است -

حتی دلیل دیگر این ادعای من ؛
جسم به خون تپیده "ارباب بی سر" است -

حالا بسوز ای منافق ملعون که "رهبرم" ؛
از نسل پاک "فاطمه" و پور "حیدر" است

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در پنجشنبه 28 مرداد1389  |
 یا کریم یا حسن (ع)
 


پروانه شد از پيله درآمد خورشيد

آسيمه تر از هميشه سرزد خورشيد

با نقل و نبات و خنده و شيريني

ميگفت به خورشيد خوش آمد، خورشيد

معناي بهشت خواستن هستي تو

آخر كي قدر فهم من هستي تو

حرف همه شعرهاي كوتاه و بلند

اينست: فقط حسن ، حسن هستي تو !

"من" با "دل تو"ست يا "دل تو" با "من"

- از خويش نمي شود گذشت - آقا ! من ...

"من" ...! هيچ ... (فقط "تويي" كه عاشق شده است.)

آنروز كسي نخواستت حالا من ...؟

حامد اهور


     يا كريم

باز هم زائر سپيده شدم

در حوالي عشق ديده شدم

مرده بودم و با نگاه شما

مثل روحي به تن دميده شدم

تا بيايم مرا صدا زده اي

نام من گفتي و شنيده شدم

از قدم هاي با طراوت تو

مثل باران شدم چكيده شدم

ميوه ي كال شاخه اي بودم

كه به لطف شما رسيده شدم

تا به بار آمدم مرا كندي

با دو دستي كريم چيده شدم

تو مرا از خودم جدا كردي

و براي خودت سوا كردي

مثل باران هميشه مي باري

با قدومت بهار مي آري

در كوير دلم بگو آيا

دانه عشق خود نمي كاري

طعم لبهاي توچه شيرين است

بسكه زيبايي و نمك داري

تا كه بر هر غريبه رو نزنم

دست خالي مرا نميذاري

منهم از راه دور آمده ام

مي دهي اين غريبه را ياري

تشنه لطف جام دست توام

دعوتم مي كني به افطاري

مستي وباده هِي چه ميچسبد

وقت افطار مِي چه ميچسبد

ما به لطف شما غزل داریم

عشق را با تو لم یزل داریم

حرفت آمد که ناگهان دیدیم

روی لبهای خود عسل داریم

تا که حرف کریم می آید

از کرامات تو مثل داریم

از کسی جز خدا نمی ترسیم

چون که شیرافکن جمل داریم

سر زیبایی تو با یوسف

بین اشعارمان جدل داریم

مثل تو نیست ورنه صد یوسف

در همین جا ، همین بغل داریم

هرکسی عاشق تو آقا شد

رنگ لیلا گرفت و زیبا شد

اي به لبهاي من ترانه حسن

بهترين حس عاشقانه حسن

تا كه نام تو را به لب بردم

در دلم زد گلي جوانه حسن

پرتوي از جمال تو كرده

رخنه در عمق هركرانه حسن

كوچه ها را ببين كه بند آمد

منشين پشت درب خانه حسن

مزني شانه گيسويت كه دلم

كرده در زلفت آشيانه حسن

تا به دست آورم دل زهرا

روضه ات را كنم بهانه حسن

صلح تو شد پيام عاشورا

ابتداي قيام عاشورا

اي تمام سخا و جود خدا

اكرم الاكرمين اكرمنا

با هزاران اميد آمده ام

دست خالي ردم مكن آقا

ماه كامل شد از همان روزي

كه شما آمدي در اين دنيا

بخدا كم نمي شود از تو

قدمي رنجه كن به محفل ما

خواب ديدم مدينه آمده ايم

تا بگيريم اجازه از زهرا

كه برايت حرم درست كنيم

مثل مشهد شبيه كرب و بلا

تا كه گرديم سائل خانت

اي فداي مزار ويرانت

اي فقط ناله اي صداي اشك

اي وجود تو مبتلاي اشك

گيسوانت سپيد شد آقا

پيكرت آب شد به پاي اشك

حرف من نيست فضه ميگويد

بين خانه تويي خداي اشك

قتل تو بين كوچه ها رخ داد

زهر يارت شده دواي اشك

شب جشن است پس چرا گريه

تو بگو پاسخ چراي اشك

چقدر گريه ميكني آقا

روضه ات را بخوان به جاي اشك

ماجرايي كه زود پيرت كرد

آنچه از زندگيت سيرت كرد

چه بگويم از آن گل پرپر

چه بگويم ز داغ نيلوفر

چه بگويم سياه شد روزم

اول كودكي شدم مضطر

حرف من خاطرات يك لحظه است

لحظه اي كه نبود از آن بدتر

ايستادم به پنجه پايم

تا كنم روبروش سينه سپر

مثل طوفاني از سرم رد شد

دست او بود و صورت مادر

ناگهان ديدمش زمين خوردو

كاري از دست من نيامد بر

بعد آن غصه بود و خون جگر

ديدن روي قاتل مادر

محمد بياباني

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در پنجشنبه 28 مرداد1389  |
 یا رب العالمین
 
مناجات
 
بي تو تمام آينه ها تار مي شود

شيعه به درد فتنه گرفتار مي شود

گرد و غبار دل همه ي شهر را گرفت

بي نور روي تو همه جا تار مي شود

اين آخرالزمان چه شد اي آخرالزمان

رخساره ي نفاق پديدار مي شود

اينجا زبير و طلحه شدن سهل و راحت است

سخت آن كسي كه ميثم تمار مي شود

مردودي خواص ؟ جمل يا خوارج است

اين قصه ي علي است كه تكرار مي شود

خوارش نما، فكن به زمين از بلنديش

هركس به چشم رهبر ما خوار مي شود

سيد محمد مير هاشمي


درد دین

از دين به جاي حلم ، تفاخر گرفته ام

اوصافي از قبيل تحجر گرفته ام

در منجلاب كبر و حسد گير كرده ام

حس ميكنم كه بوي تنفر گرفته ام

درد بدي است ، حال مناجات و سجده نيست

بيماري شديد تكبر گرفته ام

افتاده ام زچشم خدا ، خاك بر سرم

از بسكه توبه را به تمسخر گرفته ام

اي ابر ديده ، محض رضاي خدا ببار

در بين شعله هاي هوس گر گرفته ام

شرط سعادت ابدي حب فاطمه است

اين درس را من از ادب حر گرفته ام

استاد وحيد قاسمي


|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در پنجشنبه 28 مرداد1389  |
 یا رب العالمین
 
مناجات
 
بي تو تمام آينه ها تار مي شود

شيعه به درد فتنه گرفتار مي شود

گرد و غبار دل همه ي شهر را گرفت

بي نور روي تو همه جا تار مي شود

اين آخرالزمان چه شد اي آخرالزمان

رخساره ي نفاق پديدار مي شود

اينجا زبير و طلحه شدن سهل و راحت است

سخت آن كسي كه ميثم تمار مي شود

مردودي خواص ؟ جمل يا خوارج است

اين قصه ي علي است كه تكرار مي شود

خوارش نما، فكن به زمين از بلنديش

هركس به چشم رهبر ما خوار مي شود

سيد محمد مير هاشمي


درد دین

از دين به جاي حلم ، تفاخر گرفته ام

اوصافي از قبيل تحجر گرفته ام

در منجلاب كبر و حسد گير كرده ام

حس ميكنم كه بوي تنفر گرفته ام

درد بدي است ، حال مناجات و سجده نيست

بيماري شديد تكبر گرفته ام

افتاده ام زچشم خدا ، خاك بر سرم

از بسكه توبه را به تمسخر گرفته ام

اي ابر ديده ، محض رضاي خدا ببار

در بين شعله هاي هوس گر گرفته ام

شرط سعادت ابدي حب فاطمه است

اين درس را من از ادب حر گرفته ام

استاد وحيد قاسمي


|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در پنجشنبه 28 مرداد1389  |
 مناجات نامه رمضان

 

راز عطر سيب

در امتحان بندگي اش اشتباه كرد

برگ سپيد دفتر دل را سياه كرد

حتي به راز عطر خوش سيب پي نبرد

در محضر امام زمان هم گناه كرد

بيچاره آن كسي كه جواني خويش را

در راه سركشي و معاصي تباه كرد

امثال ما مسبب اين روضه ها شدند

يك عمر مرتضي سر خود را به چاه كرد

كو رزق گريه؟ دخل دلم خاك مي خورد

اين كسب را چگونه شود رو به راه كرد؟

با اين همه گناه قيامت نمي شود

در چشم هاي حضرت زهرا نگاه كرد


ديده ي تر 

توبه از جرم وخطا،حال سحر مي خواهد

خلوت نيمه ي شب اشك بصر مي خواهد

وادي طور همين هيئت هر هفته ي ماست

ديدن نور خدا اهل نظر مي خواهد

سختي گردنه ي عشق زمينت نزند

راه پر پيچ وخمش مرد سفر مي خواهد

 صرف اين سينه زدن ها به مقامي نرسيم

محرم راز شدن ديده ي تر مي خواهد

جهت بخشش هر سينه زني حضرت حق

محشر از مادر سادات نظر مي خواهد

عمل زينب كبري به همه ثابت كرد

سر شكستن ز غم دوست جگر مي خواهد

سر عباس به ني پند ظريفي دارد

غير خورشيد،سماوات قمر مي خواهد

وحيد قاسمي


دوبیتی های  ماه رمضان

زاهد زکرم تو را چوما نشناسد

بیگانه تورا چو آشنا نشناسد

گفتی که گنه کنی به دوزخ برمت

این را به کسی بگو تو را نشناسد


یادته علی علی یادم دادی!

 

شباي اشک و مناجات اومده

دوباره دلم به ميقات اومده

اين شبا با اميد عنايت و

کرم مادر سادات اومده


اومده دلم با اشک و التماس

ميون اين دلاي خدا شناس

اگه اينجا خدايي نشه دلم

پس پناهگاه گنه کارا کجاس؟


اومدم با کوله باري از گناه

با دلي آلوده و رويي سياه

اومدم تا ميون خوبات يه شب

بنده ی بي پناهو بدي پناه


اومدم بهت بگم خيلي بدم

به تموم دنيا جز تو رو زدم

اما اين دفعه به عشق بندگيت

در خونه ی تو مولا اومدم


اونقده رئوفي و بنده نواز

رد نمي شه پيش تو دست نياز

اومدم تا بچشوني به دلم

لذت عبادت و ذکر و نماز


چشم من گواهِ احوال منه

رو سياهيم، مال اعمال منه

اما پر زدم اگه تا مهمونيت

عشق فاطمه پر و بال منه


بدون معطّلي يادم دادي

آره من بدم ولي يادم دادي

وقتي که سرشتي آب و گلمو

يادته علي علي يادم دادي


گفتي مي خوام هميشه با من باشي

به دور از درد و غم و محن باشي

به کارت گره نمي افته اگه

هميشه تو سايه ی حسن باشي


اگه حرف عشقت اومده وسط

من مي خوام براي تو باشم فقط

دستمو بذار تو دستاي حسين

شبيه شهيدا تا آخر خط


يه نگاش حلال مشکلاتمه

اشک روضه هاش آب حياتمه

دنيا و آخرتم غم ندارم

تا حسين سفينه النجاتمه


منم اون کبوتر امام رضا

که ميام از سفر امام رضا

ايشالا روزي اين شبام بشه

آخرش يک نظر امام رضا


کاش مي شد جامون تو آسمون باشه

گوشه ی محراب جمکرون باشه

کاش مي شد دلاي ما هر نيمه شب

همسفر با صاحب الزمون باشه


يه سحر بريم پيش امام رضا

يه سحر بريم به سمت کربلا

بشه روزيمون بازم سر بذاريم

روي شش گوشه ی ارباب باوفا


يه سحر بريم با اشک و شور و شين

بشينيم ميون بين الحرمين

دور صحن با صفاش طواف کنيم

تا نفس داريم بگيم حسين حسين


راهي شيم با اشک و آه و زمزمه

سمت مرقد امير علقمه

اونجا که شباي جمعه مي پيچه

پاي سرداب بوي ياس فاطمه


اونجا نوکريمونو نشون بديم

دلمونو دست روضه خون بديم

اگه افتاد نگامون به قتلگاه

روي تل زينبيه جون بديم


گوش کن اين همون صداي هلهله س

يا صداي ناله هاي سلسله س

يا صداي قاري از تو قتلگاه

يا صداي بي کسي قافله ست


خوب نيگا کن اينجا خاک کربلاست

سه روزه تني به خاک و خون رهاست

دستاي بسته ی زينبو ببين

هنوزم سر حسين رو نيزه هاست


نمي گم پرستويي آتيش گرفت

خيمه هاي بانويي آتيش گرفت

ديگه از تنور خولي نمي گم

نمي گم که گيسويي آتيش گرفت


داره مي لرزه زمين و آسمون

ديگه طاقت نداره مادرمون

نمي گم از لب غرق خون عشق

نمي گم از بوسه هاي خيزرون

يوسف رحيمي

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در پنجشنبه 28 مرداد1389  |
 یا زهرا(س)
          

  درد و دل با مادر

دستم شبیه دست تو تبدار می­شود
دیوار غصه بر سرم آوار می­شود
رحمی نما به حال پریشان دخترت
مادر مکش عبای پدر را تو بر سرت
دلواپس غروب توام،آفتاب من

بر روزهای روشن من،رنگ شب مزن
در جام لحظه های خوشم شوکران مریز
مادر نمک به زخم جگرهایمان مریز
محزون رنج های پدر می­شوم مرو
من شاهد عزای پدر می­شوم مرو
مادر بمان کنار گل یاس باغ خود
آتش مزن به حاصل خود با فراق خود
فصل بهار خانه مان را خزان مکن
مادر بمان و نیت ترک جهان نکن
مادر حلال کن که دعایم اثر نکرد
شرمنده ام قنوت عشایم اثر نکرد
اشک غمت به ساحل پلک ترم نشست
سنگ فراق شیشه ی قلب مرا شکست
امن یجیب خواندن من بی­نتیجه ماند
زهرا یتیم گشت و پدر بی­خدیجه ماند


وحید قاسمی


      مادر زهرا س خدیجه ی کبری

از ماتم تو فاطمه جان گریه می کنم

بی صبر می شوم و چنان گریه می کنم
یا اینکه در مصیبتت از دست می روم
یا اینکه با تمام توان گریه می کنم
زهرا به یاد غربت تو زار می زنم
با قلب خسته و نگران گریه می کنم
در التهاب نالة تو آب می شوم
مانند شمع از دل و جان گریه می کنم
در پشت در به رنگ گل لاله می شوی
پهلو شکسته ! ناله زنان گریه می کنم
با روضه های پهلو و بازو و چهره ات
با روضة بلال و اذان گریه می کنم
اصلاً ببین که با همة روضه های تو
اندازة زمین و زمان گریه می کنم
بانوی بی حرم به خدا من به یاد آن
قبر بدون نام و نشان گریه می کنم
آه ای خدیجه مادر غم ! نه فقط شما
من هم به یاد مادرمان گریه می کنم
کی می شود شبی بدهم جان برایتان
عالم فدای غربت بی انتهایتان

يوسف رحيمي

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در پنجشنبه 28 مرداد1389  |
 بانوی جهان اسلام
     

      اشعار وفات حضرت خديجه( س)

 

شب است و بغض سکوت و صدای گریه آب
شکسته قلب رسول و ندارد امشب خواب
کنار بستر مرگ یگانه امّیدش
گرفته زمزمه،یا رب خدیجه را دریاب
همانکه هستی خود را به هستیَم بخشید
همانکه سوخت به پای منادی توحید
همانکه گرمی پشت رسالت من بود
و می تپید برای نبوت خورشید
در آن زمان که شب سرد کفر جولان داشت
زبان زخم عدو،تیغ تیز و بران داشت
خدیجه مرهم دلگرمی رهَم میشد
به آفتاب وجودم همیشه ایمان داشت
همانکه درک مقامش مقام می­آرد
و جبرئیل برایش سلام می­آرد
همان سرشت زلال و مطهری که خدا
ز نسل پاک و شریفش امام می­آرد
مقام و منزلتش را کسی چه می­داند
شریک امر رسالت همیشه می­ماند
قد خمیده و موی سفید او امشب
هزار روضه برای رسول می­خواند
برای مادر ایمان سزاست گریه کنیم
و با سرشک امامان سزاست گریه کنیم
برای آنکه ز من هم غریب تر گردید
شبیه شام غریبان سزاست گریه کنیم
قنوت امشب زهرا فقط شده مادر
به روی سینه مادر نهاده سر ،کوثر
الهی مادر یاسم غریب می­میرد
غریب بود و غریبانه جان دهد آخر
خدیجه گریه نکن این همه از این غم­ها
که گریه ها بنماید به جای تو زهرا
برای فاطمه امشب نماز صبر بخوان
ببوس سینه او را ببوس دستش را
اگر تو بودی،یاس تو غنچه وا می­کرد
بجای تکیه بر آن در ،تو را عصا می­کرد
اگر خدیجه تو بودی،به پشت در زهرا
بجای فضه در آنجا تو را صدا میکرد
خسوف بر رخ ماهش نمی­نشست ای کاش
و گوشواره ز گوشش نمی­گسست ای کاش
میان آن همه نامحرم و به پیش علی
کسی ز فاطمه پهلو نمی­شکست ای کاش
اگر کفن تو نداری عبای من به تنت
ولی چه چاره کنم بر حسین بی کفنت
می­آوری تو به مقتل خدیجه،زهرا را
چه میکنی تو در آن لحظه های آمدنت

می­سوزم از شرار نفس های آخرت
از لحن جانگداز وصایای آخرت
دستم به دست بی رمقت می­شود دخیل
در پیش دیدگان گهربار جبرئیل

رحمان نوازني

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در پنجشنبه 28 مرداد1389  |
 صاحب دلهای ما
 

  یا مهدی ادرکنی

 
دوباره آمده شور غزل به دنبالم

کشيده پر به هواي پريدني بالم

دوباره خط زده مهتاب ظلمت شب را

گمان کنم که سپيد است بخت و اقبالم

زدم به مصحف حافظ تفالي ديدم

نشد به حاجت هيچ استخاره اي، فالم

کوير چشمه ي چشمم به جوش مي آيد

براي صافي سينه، براي غربالم

همينکه سر زدي امشب به سينه تنگم

همينکه رد شدي از اين کناره خوشحالم

تو دلخوشي هميشه براي فردايي
اگرچه در پس ابري ولي تو مي آيي


تمام سر خدايي نگفته اي ، رازي

براي ختم بخير زمانه آغازي

زخانواده فضل و نواده حسني

در آسمان کرامت در اوج پروازي

شبيه احمد و حيدر شبيه اجدادت

به مادرت زهرا تا هميشه مينازي

هميشه با نظر مهربان وستارت

براي اهل جهنم بهشت ميسازي

دلم دو مرتبه دم زد برو بگو آقا

نمي شود که نگاهي به من بيندازي

تو دلخوشي هميشه براي فردايي
اگر چه در پس ابري ولي تو مي آيي

 محمد امين سبکبار

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 سلام علی آل یاسین
 
 
عصر ظهور
 
مباد لحظه اي ازيادتان جدا باشم
خدا کند همه ي عمر با شما باشم
مرا رها مکن از آستانه ات آقا
رضا مشو که ز درگاه تو جدا باشم
اگر که فيض دعاي تو شاملم گردد
زدام غفلت و بند گنه رها باشم
به انتظار فرج دست بر دعا شده ام
خدا نکرده مگر تحبس الدعا باشم؟
اگر نصيب کني طول عمر با عزت
هميشه و همه جا خادم شما باشم
به ياد غربت ارباب دل پريشانم
خوشم که با تو گرفتار روضه ها باشم
دلم قرار ندارد بيا و کاري کن
که عاقبت سفري با تو کربلا باشم

*** احسان محسني فر***

 
 رهایم مکن آقا
 
دل بسته ام ٫ مرا ز سر خويش وا مکن
 از من ٫ مرا جدا کن و از خود جـدا مکن
 هرگز نگويمت که بيا زکرم دست من بگير
گــويــم گــرفتــه ای٫ زعنـايـت رهـا مکــن
مــن تــا پيش از آمــدنــت آشنــــــا شـــدم
 ای آشنــــا مفـــارغـــت از آشنــــا مکـــــن
 تنهـــا بــود بـه دسـت تـو طـومـار جرم مـن
 ايــن مشت بستـه را بـه بـر خلـق وا مـکـن
 درمــان درد مـن نبـود غيــر درد عشـــــق
 ايــن درد را زلطـــف بيفــــزا دوا مکـــــن
 نـــزد کــريــم فــرق نــدارد خــوب و بـــد
 يکجـا قبــول کــن همگان را ٫ سـوا مکـن
 
 
|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 یازهرا از علی رو مگیر

      

  فدك

 شكسته تر شده و دست بركمر دارد

 چه پيش آمده ! آيا حسن خبر دارد؟

به گريه گفت كه زينب مواظب خود باش

عبور كردن از اين كوچه ها خطر دارد

شبيه روز برايم  نرفته روشن  بود

فدك گرفتن از اين قوم  دردسر دارد

گرفت دست مرا مادرم... نشد...نگذاشت...

تمام شهر بفهمد حسن جگر دارد

شهود خواسته از دختر نبي خدا

اگرچه ديده سندهاي معتبر دارد

سكوت و صبر و رضاي خدا به جاي خودش

ولي اگر پدرم ذوالفقار بردارد...

كسي نبود به معمار اين محل گويد

عريض ساختن كوچه كي ضرر دارد!؟

                شاعر اهلبیت وحید قاسمی                                                                     

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 کریم آل محمد (ص)
 

   مولود نیمه ماه رمضان (اشعارسال ۸۹)

بازهم زائرسپيده شدم

درحوالي عشق ديده شدم

مرده بودم كه با نگاه شما

مثل روحي به تن دميده شدم

تابيايم مرا صدا زده اي

نام من گفتي وشنيده شدم

ازقدم هاي باطراوت تو

مثل باران شدم چكيده شدم

ميوه ي كال شاخه اي بودم

كه به لطف شما رسيده شدم

تابه بار آمدم مرا كندي

با دو دست كريم چيده شدم

تومرااز خودت جدا كردي

...وبراي خودت سوا كردي

مثل باران هميشه مي باري

با قدومت بهار مي آري

در كوير دلم بگو آيا

دانه ي عشق خود مي كاري

طعم لبهاي تو چه شيرين است

بس كه زيبائي ونمك داري

تاكه بر هر غريبه رو نزنم

دست خالي مرا تو نگذاري

منهم از راه دور آمده ام

مي دهي اين غريبه را ياري

تشنه ي لطف  جام دست توام

دعوتم مي كني به افطاري

مستي وباده هي چه مي چسبد

وقت افطار مي چه مي چسبد

هركسي عاشق تو آقا شد

رنگ ليلا شد وچه زيبا شد

اي به لبهاي من ترانه حسن (ع)

بهترين حس عاشقانه حسن (ع)

تا كه نام تو را به لب بردم

در دلم زد گلي جوانه حسن(ع)

پرتوي از جمال تو كرده

رخنه در عمق هر كرانه حسن(ع)

كوچه ها را ببين كه بند آمد

منشين پشت درب خانه حسن(ع)

مزني شانه گيسويت كه دلم

كرده در زلفت آشيانه حسن(ع)

تا به دست آورم دل زهرا (س)

روضه ات را كنك بهانه حسن(ع)

صلح تو شد پيام عاشورا

ابتداي قيام عاشورا

 نوشته شده روز جمعه ۲رمضان ۱۳۸۹ ساعت۱۸:۳۶بعداظهر توسط حمید رضا کریمیان

برای دوست عزیزم کربلایی علی صادقی مداح اهل بیت

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 یااباعبدالله

 

یا حسین جان

 

 آدم اگر بخشیده شد کار حسین علیه السلام است

چون عالم و آدم عزادار حسین علیه السلام است

از کاروان کربلایش جا نمانی

چون اصغرششماههعلیه السلام هم یار حسین علیه السلام است

 عالم اگر بخشیده دست حسین علیه السلام است

از اشک او لبریز و سرمست حسین علیه السلام است

شد کربلای او بهشت عاشقانش

هستی ما هستی ما هست حسین علیه السلام است

 عشقی   که   از   روز   ازل   در   قلب   من  بود

عشق حسینعلیه السلاماشک حسین علیه السلام در جان و تن بود

بر   ما   اگر   چه   کربلای   او   وطن   شد

مولای   من   در   کربلا   دور   از   وطن   بود

 جز آه و سوز و گریه و اشک روانی

از عاشقان تو نمی ماند نشانی

در روضه های تو گل بغضم شکفته

در مجلس تو رفته دوران جوانی

 در سینه مانده این همه حرف نگفته

راز دل ما تا به کی باشد نهفته

با اشک تو باریدم و دل شد سبکتر

در روضه های تو گل بغضم شکفته

 واغربتاه از غربت فرزند زهرا علیها السلام 

دل ها شکست از غصه دلبند زهرا علیها السلام 

از بس که پرپر شد گل از گل های مادر

دیگر ندیده هیچکس لبخند زهرا علیها السلام 

 از پیکر خونین اکبرعلیه السلام من چه گویم؟

خاک عزا شد بر سرم، شرمنده رویم

افتاده از مرکب حسینم سوی اکبرعلیه السلام 

می آید و بغض است در راه گلویم

 بودند طفلان تشنه مشک ابا الفضل علیه السلام 

ما تشنگان جرعه مشک ابا الفضل علیها السلام 

سیراب شد چشمان ما از اشک غم چون

شد پاره پاره رشته مشک ابا الفضل علیه السلام 

 از هر طرف تیر ستمکاران ببارد

زینبعلیها سلام که دیگر طاقت دیدن ندارد

واغربتاه از غربت فرزند زهرا علیها سلام

عباسعلیه السلامکو تا نعره یاری بر آرد

 شمشیر ها آمد فرود و خون به پا شد

مولای تنهایم شهید کربلا شد

از داغ او شد مبتلای غم دل ما

گرچه که خاک کربلای او شفا شد

 ای آفتاب ای کاش تو دیگر نتابی

زینبعلیها سلام ندارد از تب این غصه تابی

فرزند زهراعلیها سلام یاحسین علیه السلام جان ها فدایت

بی یاد تو هرگز ننوشد تشنه آبی

 سجادعلیه سلام می سوزد اگر اندر تب تو

از داغ دل آتش گرفته زینب علیها سلام تو

بی یاد تو هرگز ننوشد تشنه آبی

جان ها فدای آن سر تشنه لب تو

 ما نوحه خوان مجلس اشک حسینیم

اشک روان مجلس اشک حسینیم

با جان و مال و بر سر و سینه زدن ها

ما خادمان مجلس اشک حسینیم

 نور شب پر وحشتم مولا حسین علیه السلام است

مزد تمام زحمتم یک یاحسین علیه السلام است

ما خادمان مجلس اشک حسینیم

آقایی ما خدمت آقا حسین علیه السلام است

 راهی شدم راهی شدم تو رهنمایی

ای زاده زهراعلیها السلام حسین علیه السلام مولای مایی

با کاروان تو در این صحرای محشر

من غم ندارم چون که تو خون خدایی

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 ولادت آخرین منجی
 

یااباصالح مددی (عج)

دل شود امشب شکوفا در زمین
 می زند لبخند شادی بر زمین
 آسمان ِ دل تبسم می کند
 روی ماهت را تجسم می کند
 ای مسیح آل پیغمبر سلام
 انتهای سوره ی کوثر سلام
 ای کتاب راز های مرتضی
 یادگار حضرت خیرالنسا
 ای صفات تو صفات انبیا
 حاصل جمع ِ تمام اولیا
 ای قدم هایت صراط المستقیم
 حافظ آیات قرآن کریم
 ای امام صالحان در روی خاک
 اکفیانی اکفیان روحی فداک
 السلام ای آفتاب پشت ابر
 السلام ای اوج قله ، کوه صبر
 السلام ای آخر هر دلخوشی
 عاقب از غم تو ما را می کُشی
 السلام ای فخر آدم در زمین
 یادگار حضرت روح الامین
 تو تمام چارده نور مبین
 جلوه ی زیبای ربُ العالمین
 تو حدیث ناب عترت در زمین
 زاده حیدر امیر المومنین
 تو همان نوری که از روز ازل
 کرد خالق روی ماهت بی بدل
 تو سرشت ناب از نسل علی
 نور رب در جلوه ی تو منجلی
 عمر تو تاریخ ساز عالم است
 مبداء آن از رسول خاتم است
 ترسم آخر من نبینم روی تو
 صورت زهرائی و دلجوی تو
 تو کجائی شیعه می خواند تو را
 پس نمی گوئی جوابش را چرا
 کی می آیی دل تمنایت کند
 تا که روزی بوسه بر پایت کند
 کی می آیی عقده از دل وا کنم
 روضه خوانی پیش تو آقا کنم
 کی می آیی کربلا را تاب نیست
 در میان خیمه دیگر آب نیست
 وای بر طفل رباب و اضطراب
 خیمه خیمه جستوی جرعه آب
 آب نَبوَد تا که سیرابش کند
 جرعه ای نوشاند و خوابش کند
 کربلا و یک بیابان اشک و آه
 شیرخواره در میان قتلگاه
 نام تو آمد در آنجا بر زبان
 کی می آیی حضرت صاحب زمان
 ای خوش آن روزی فرج برپا شود
 با دو دست فاطمه امضا شود

  کمال مومنی

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 مدح قمر بنی هاشم

  یا ابالفضل العباس (ع)

لبریز از تو گفتنم اما نمی  شود                

 اصلا زبان برای سخن وا نمی شود

لکنت گرفته ام و مانده ام هنوز               

دم از شما زدن به تقلا نمی شود

عمری قلم گرفته و یک خط نوشته ام         

بر روی دفترم اما نمی شود

وصف تو کارمن نه، که کارخود شماست      

مجنون که ازقبیلۀ لیلانمی شود

فرض محال کردم و دیدم که باز هم            

دراین خیال وسعت من جا نمی شود

ساقی بریز باده  که  خود را  رقم زنم

دم از ظهور حضرت صاحب علم زنم

جان دوباره ای به شجاعت دمیده اند            

وقتی حماسه را به تصوّر کشیده اند

روز ازل میان تمامیّ واژه ها                    

نامی برای معنی مردی گزیده اند

وقتی که نام حضرتتان برده می شود           

دلها رمیده اند و نفس ها بریده اند

زیبایی و وقار  و شب وصبح پیش هم            

در چشمهای مست شما آرمیده اند

می خواستند زمین بلرزد تمام قد               

عباس را شبیه خدا آ فریده اند

جبـر است و اخـــتیار شـدم آشنـای تو

عشق است اگر که سر بدوانم به پای تو

این شام نیست زلف دلارای دلبر است           

این سرو نیست قامت شمشاد پرور است

این تیغ نیست،ابروی پیوسته ای  ای کمان       

این شانه نیست اوج هزاران کبوتراست

این هیبت که هست که این سان قیامت است؟   

 این بازوی که است که این سان دلاوراست؟

مژگان نگرکه قامت دلها گرفته است           

چشمش نگر که آینه ای مهر گستر است

از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتراست             

عباس مرتضی واباالفضل حیدراست

تو انتخاب فاطمه ای بی قرین شدی

تو سـرفـرازیِ سـرِ ام البنین شـدی

وقتی نبرد تازه نفس گیر می شود       

لبخند برلبان تو تصویر می شود

وقتی به سینۀ خود می زنی گره      

این شانه ها به هیبت یک شیر می شود

تو نعره می کشی و رجز خوانیت            

عجیب تا هفت آسمان پُرِ تکبیر می شود

وقتی که تیغ تیز کمی چرخ می دهی         

یک دشت پرسپاه زمین گیر می شود

هر سونگاه می کنی از کشته پشته است        

انگار ضربه های تو تکثیر می شود

موسی بگو عصای خودش را رهاکند

جایی که کوه را تیغ تو ازهم جدا کند

پای شریعه چشم به چشم برادرت       

آمد ولی خمیده کمر پای پیکرت

طفلان هنوز چشم براه رسیدنت        

چشم رباب، چشم علی، چشم خواهرت

یک دختر سه ساله در خیمه مانده  است      

درانتظار دیدن لبخند آخرت

اما زبس که بر بدنت تیر خورده است     

جایی نمانده است براین جان پرپرت

ام البنین نبود بگیرد سر تورا         

زهرا گرفته رأس تورا جای مادرت

با تو کسی به کوچۀ غم ها گذر نکرد

با تو کسی به قامت زینب نظر نکرد

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 ولادت خامس آل عباء

 


   

   السلام علیک یا دریا

روز ازل که خلقت ما را نوشته اند     

 مارا به نام حضرت دریا نوشته اند

کار جنون ببین که چه با ما نکرده است     

  مارا غبار مقدم لیلا نوشته اند

برروی بالهای تمام فرشتگان         

 از سرگذشت عاشقی ما نوشته اند

یوسف کجاست تا سر خود را فدا کنیم      

مارا ز دودمان زلیخا  نوشته اند

گیرم نوشته اند که ماهم کسی شدیم        

تنها به خاطر دل زهرا نوشته اند

روز ازل مقابل اسم کسی که گفت        

یک یا حسین نام مسیحا نوشته اند

همچون تورا نه این که دوعالم ندیده است

مثـل تو را به خـاک خـدا هم   ندیده اسـت

آن جلوه ای که تورا آفریده است                 

در پیش خویش قبله نما آفریده است

آیینه را گرفت خودش را نظاره کرد   

یعنی خدا دوباره خدا آفریده است

حتی تمام بود و نبودی که هست ونیست       

محض گل جمال شما آفریده است

یک کعبه رابرای خودش خلق کرده است  

شش گوشه را به نیّت ماآفریده است

تا قبله را برای همیشه نشان دهد           

در قلب خاک کرببلا افریده است

مردم خدا شنیده و لیکن ندیده اند

ما دیده ایم انچه که مردم ندیده اند

شب با قنوت شبت روشنا گرفت       

اصلاً تمام عرش در این سایه جا گرفت

ازآن زمان که دورسرت چرخ می زند   

خورشیدوآسمان وزمین هم بها گرفت

این حسن رابگوکه خداازکجا کشید؟   

این عشق راببین که درین سینه جاگرفت

این دل کجا و آن همه الطافتان کجا        

دست مرا عنایت آن خاک پا گرفت

چون فطرسیم گرچه به زنجیر می شویم

شـــکر خدا که  پای شما  پیر می شویم

تو انتهای جادۀ قالوا بلی شدی        

زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی

روزی که هر فرشته به آدم به سجده رفت   

ای سرّ ناگشودۀ حق برملا شدی

در سایه سار جلوه ات عباس قد کشید       

یعنی چقدر بی حد وبی انتها شدی

ما قسمت همیم و با عمر روزگارما         

درد مند عشق و تودارالشفا شدی

دیدی که بی کسیم و نداریم دلخوشی      

همسایۀ صمیمی چشمان ما شدی

تا زنده ایم پای شما گریه می کنیم

در آرزوی کرببلا گریه می کنیم

 

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 شهداء شرمنده ایم
 

بسم رب شهداء و الصدیقین

دانی که چیست حاصل آنجام  عاشقی

جانانه را  ببینی  و  جان  را  فدا  کنی

 

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 هدایت کن ما را یا امام هادی (ع)
السلام علیک یا امام هادی (ع)

اي نجل جواد، ابن رضا، حضرت هادي
بگرفته حسن بر تو عزا حضرت هادي
يک عمر ستم ديـده ز جور «متوکل»
در آينه صبح و مسا حضرت هـادي
دل سوخته از طعنه و از زخم زبان‌ها
خونين جگر از زهر جفا حضرت هادي
بردند همان شب که سوي بـزم شرابت
چون از تو نکردند حيا حضرت هادي
افسوس که کشتند تـو را از ره بيـداد
بي جرم و گنه، قوم دغا حضرت هادي
افسوس، به جور از حرم مادر و جدت
گشتي تو غريبانه جدا حضرت هادي
کس از غم ناگفته‌ات اي يوسف زهرا
آگاه نشد غير خـدا حضرت هـادي
کشتند تو را در دل غربت، به چه جرمي؟
اي جان جهانت بـه فدا! حضرت هادي
بزم مي و خون دل و حبسِ ستم و زهر
حق تو عجب گشت ادا حضرت هادي
در ماتـم تـو اي خلف پـاک پيمبـر
شد سامره چون کرب و بلا حضرت هادي
"ميثم" به تو و غربت تو اشک فشاند
اي کشته بي‌جرم و خطا حضرت هادي
*** استاد حاج غلامرضا سازگار***
لابه لاي آه دلم، يه غصه فرياد مي کشه

اشکامو مخفي مي کنم اما چشام داد مي کشه
زخمي که توي سينمه ، هيچ جوري مرهم نداره
به ياد يک حرم شبا، تا صبح دلم عزاداره
اين روزا روضه مي گيرم، به ياد روضه ي غمش
روم نميشه بگم شده، چه ها به صحن و حرمش
خنده هامون گريه دارن، فصل عزا و شاديه
دلم خراب حرمه، آقام امام هاديه
قامت گلدسته تو، اگه يه ذره خم شده
کي گفته بغض دشمنت ، ميون ماها کم شده
سينه زنت تا عمر داره، به داشتن تو مي نازه
پا بده با سرش مي آد، صحن .و سرات و مي سازه 
يه روز مي آد که اون حرم، تو گريه جا مي گيريم 
توي طواف سينه زنات، شور يا زهرا ميگيريم
شما امامي و عزيز، اما شکسته حرمت 
عرش خدا آتيش گرفت، تو شعله هاي غربتت 
گوشه زندان مي چکه، بارون زچشماي شما
آقا چرا ورم داره، زير کف پاي شما 
تشنگي اذيت مي کنه، عطش نشسته تو گلوت 
ميگن جاي تازيانس، آقا به روي سر و روت 
چند ساله بين زنجيرا، نشسته در تاب و تبي 
چند ساله که عزادار روضه ي عمه زينبي 
چند ساله که صحن خونت، پرچم لاله مي زني
ناله ي غسل کفن، طقل سه ساله مي زني
همه مي دونن خون ما، وصل به رگهاي شماست
همه مي دونن شونمون، زخمي داغ کربلاست
هرجايي بريم آخرش، گريمون توي شور و شين
اينه که مستي مي کنيم، فقط با ذکر يا حسين

 ***روح اله عيوضي***


 تب دارترين تب زده ي بستر دردم
پر سوز ترين زمزمه ي حنجر دردم
رنگ رخ من بر همگان فاش نموده
در باغ نبي جلوه ي نيلوفر دردم
فرياد عطش زد دهن سوخته ام تا
تر شد لب خشکيده اش از ساغر دردم 
جاي عرق از چهره ي من زهر چکيده
پيغامبر خسته دل باور دردم
بر زير گلوي جگرم دشنه کشيدند
من کشته ي تيغ شرر لشگر دردم
آتش فکند بر قد وبالاي سپيدار
يک ذره ي ناچيز ز خاکستر دردم
خون گريه کند اخترو مهتاب برايم
افلاک شده مستمع منبر دردم
 *** وحيد قاسمي***


چشمهايت فرات دلتنگي
اشکهايت تلاطم غمهاست
حال و روز دل شکستة تو
از نگاه غريب تو پيداست
اي غريب مدينة دوم
مرد خلوت نشين سامرّا
التماس هميشة باران
حضرت عشق التماس دعا
کوچة خاکي محلة غم
در غرور از حضور سادة توست
ولي افسوس شرمگين تو و 
پاي پر پينه و پيادة توست
آه آقا تو خوب مي داني
که دل بيقرار يعني چه
پشت دروازه هاي شهر ستم
آن همه انتظار يعني چه
چه به روز دل تو آوردند
رمق ناله در صدايت نيست
بگو اي نسل کوثر و زمزم
بزم شوم شراب جايت نيست
بي گمان بين آن همه غربت 
دل تنگ تو نينوائي شد
روضه هاي کبود طشت طلا
در نگاه ترت تداعي شد
آري آن لحظه ماتم قلبت 
بي کسي هاي عمه زينب بود
قاتلت زهر کينه ها ، نه نه !
روضة خيزراني لب بود
 *** يوسف رحيمي***

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 یاباقر العلوم (ع)
 

اشعار ولادت امام محمد باقر (ع)


خواهم امشب باز شيدايى کنم
از در رحمت تمنّايى کنم
تا شوم دور از تمام هرچه زشت
سير، در گلزار زيبايى کنم
گرچه خوارم، دم ز گلها مى‏زنم
ياد گل، ياد گل آرايى‏کنم
مدت کوتاه عمر خويش را
صرف خدمت نزد مولايى کنم
از همين کوتاه خدمت، تاابد
زندگى در لطف و آقايى کنم
آمدم نوشم مى‏از شير و رُطب
بر در ميخانه ماه رجب
اى رجب ميخانه حيدر تويى
مِى تويى، باده تويى، ساغر تويى
طعم تو گرديده احلى من عسل
گوشه‏اى از وسعت کوثر تويى
راه درک ليلةالقدر على
بهر شيعه تا صف محشر تويى
ماه شعبان بر تو کرده اقتدا
باعث توفيق پيغمبر تويى
مطلعت زيباترين روز خداست
ميزبان حجت داور تويى
حسن مطلع در تو باشد لطف يار
شد رخ زيباى باقر آشکار
او شعيب عترت پيغمبر است
باقر درياى علم داور است
مفتخر بر نام او هستيم ما
اين کلام يک امام و رهبر است
اول خير آخر خير اصل خير
اين محمد، سفره دار کوثر است
بى رواياتى که از او آمده
دين ما تا روز محشر ابتر است
سائل علمش مراجع گشته اند
وسعت علمش ز هرکس برتر است
او که باشد بهترين مولاى من
مادرش شد فاطمه بنت الحسن
مادرش از فاطمه تصوير داشت
دربرش آئينه تقدير داشت
پاکتر از آب زمزم خُلق او
رزق و سهم از آيه تطهير داشت
او که باشد دختر بيت کريم
حُسن بابايش در او تأثير داشت
نِى به دامانش گرفته کودکى
او به دامان خضر راهى پير داشت
تا کند مارا غلام درگهش
در نگاه چشم خود زنجير داشت
ما غلام حضرت باقر شديم
بر مَرام غير او کافر شديم

جواد حيدري

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 یارسول خدا
شعر بعثت

مبعث حضرت رسول اکرم مبارک

از بام و در کعبه به گردون رسد آواز 
کامشب در رحمت به سماوات شده باز 
سجده بت های حرم در حرم افتاده به 
ارواح رسل راست هزاران پر پرواز 
کعبه زده بر عرش خدا کوس تفاخر 
مکه شده زیبا دل افروز و سرافراز 
مجد و جلالت جا دارد اگر در شرف و
امشب به سماوات کند خاک زمین ناز 
روان چشمه ی توحید از ریگ روان گشته
یا کوه و چمن باز چو من نغمه کند ساز 
جبرئیل سر شاخه ی طوبی چو قناری 
خود باز کند باز در وصف محمد لب
جبرئیل چه آرد؟ چه بخواند؟ چه بگوید؟ 
جایی که خداوند به قرآن کند آغاز 
خوبان دو عالم همه حیران محمد 
یک حرف ز مدحش شده ما کان محمد 
این است که برتر بود از وهم کمالش 
جز ذات الهی همه مبهوت جلالش 
رضوان شده دلداده ی مقداد و ابوذر 
فردوس بود سائل درگاه بلالش 
دشمن والله قسم نیست عجب گر لب 
چون دوست ز هم بشکفد از خلق و خصالش 
مهر قبولی هرگز به نمازی نخورد
هرگز، صلوات ار نفرستند به آلش 
اوج بگیرد بی رهبریش خواهد اگر
حتی ملک العرش بسوزد پر و بالش 
یوسف ببرد حسن خود از یادگر او را 
یک منظره در خاطره افتد ز خیالش 
این است همان مهردرخشنده که تا حشر 
یک لحظه به دامن نرسد گرد زوالش 
از جگر شعله ی آتش گل سبز شود 
در وادی دوزخ فتد ار عکس جمالش 
چون ذات خدای ازلی لیس کمثله 
باید که بخوانیم فراتر زمثالش 
ایجاد بود قبضه ای از خاک محمد 
افلاک بود بسته به لولاک محمد 



ای جان جهان بسته به یک نیم نگاهت 
دل گشته چو گل سبز به خاک سر راهت 
پایگه قدر و جلالت هم بام فلک
هم چشم ملک خاک قدم های سپاهت 
نفست روح گرفته عیسی به شمیم
دل بسته دو صد یوسف صدیق به چاهت 
همه چون گوی به چوگان دل های خدایی
ارواح مکرم همه درمانده ی جاهت 
خداوند الی فرش، به هر آن از عرش
هستند همه عالم خلقت به پناهت 
دائم صلوات از طرف خالق و خلقت 
سیاهت بر روی سفید تو و بر خال
زیباتر و بالاتری از آنکه به بیتی 
یا که به ماهت تشبیه به خورشید کنم
سوگند به چشمت که رسولان الهی 
مشتاق نگاهت هستند به محشر همه



این نیست مقام تو که آدم به تو نازد 
عالم به تو خلاق دو عالم به تو نازد
شنیدیم صد شکر که عمری ز تو گفتیم و
هر سو نگریدیم گل روی تو دیدیم 
تو نشستیم هرجا که نشستیم به بام
هر سو که پریدیم به بام تو پریدیم 
از هر نفس ما عطر تو پراکنده شد
هر گه به سر زلف سخن شانه کشیدیم 
ز آن روز که گشتیم ز مادر متولد 
از ماذنه ها روز و شب اسم تو شنیدیم 
مرگی که به پای تو بود زندگی ماست 
سعیدیم ماییم که در موج عزا عید
تا بودن ما نام محمد به لب ماست 
روزی که نبودیم به احمد گرویدیم 
آب و گل ما را که سرشتند ز آغاز 
آغوش گشودیم وصالش طلبیدیم 
ز آن باده که در سوره ی زیبای محمد 
اوصاف ورا گفته خداوند چشیدیم 
آن باده که از ساغر فیض ازلی بود 
سرچشمه ی آن کوثر و ساقیش علی بود 
روزی که عدم بود و عدم بود و عدم بود 
نه ارض و سما بود نه لوح و نه قلم بود 
محمد تسبیح خدا در نفس پاک
لب های علی هم سخن ذات قدم بود 
بسرشتند روزی که گل آدم خاکی
آدم به تولای علی صاحب دم بود 
بنا شد از خاک قدم های علی کعبه
او را نتوان گفت که نوزاد حرم بود 
در صدف غیب روزی که کرم بود دُری
والله علی قبله ی ارباب کرم بود 
ا از دل احمد بر قلب علی علم خد
چون سیل خروشنده روان در دل یم بود 
که به عالم علم استند در بین رسولان
نام نبی و نام علی هر دو علم بود 
تجلای نبی مطلع الانوار بالله
والله تولای علی فوق نعم بود 
خدا خالق بخشنده ندارد خلقت چو
خالق چو نبی و چو علی بنده ندارد 
خالق دادار بپرسید علی کیست از
از احمد مختار بپرسید علی کیست 
شخص علی شخص علی را نشناسد جز
از حیدر حرار بپرسید علی کیست 
به دشمن دهد و شیر به قاتل شمشیر
از قاتل خونخوار بپرسید علی کیست 
دار بلا انس بگیرید و در آن حال با
کیست از میثم تمار بپرسید علی
در غزوه ی بدر و احد و خیبر و احزاب 
از تیغ شرربار بپرسید علی کیست 
از نخله ی خرما و در و دشت و بیابان 
بپرسید علی کیست از چاه و شب تار
از حجر و سعید ابن جبیر و ز ابوذر 
از مالک و عمار بپرسید علی کیست 
جز فاطمه کس محرم اسرار علی نیست 
اسرار بپرسید علی کیست از محرم
بگرفت به کف جان و سر و جای نبی خفت 
آن همه ایثار بپرسید علی کیست از
خواند میثم چه در اوصاف علی گوید و
جز حق نتواند نتواند نتواند

غلامرضا سازگار

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 السلام عمه جان امام زمان(عج)

اولين حرف و آخرين مطلب         السلام عليك يا زينب


     حافظ

حافظ ما به نیزه عکس رخ یار دیده ایم

هر چند پشت اشک کمی تار دیده ایم

میخانه بهر مستی ما یک بهانه است

ما بی پیاله عکس رخ یار دیده ایم

شاعر اهلبيت هادي وصالي


كسي محبت خود يا كه بر ملا نكند

و يا به طعنه و دشنام اعتنا نكند

تمام شهر زاحوال من خبر دارند

قرار نيستدلي بشكند صدا نكند

به زنده ماند شمع و عروج پروانه

كه آشناي كسي ترك آشنا نكند

فراق بعد تو با هيچ عاشقي ديگر

چنانكه با دل من كرده است تا نكند

به روي شانه ي هركس جنازه اي برند

نشد كه خواهر تو ياد بوريا نكند

قسم به دست امامت كه خواهرت آن شب

محال بود براي تو جان فدا نكند

تو زنده بودي و من هرچقدر جان دادم

نشد كه راس تو را از بدن جدا نكند

به زير تابش خورشيد بستري دارم

چگونه يار به محبوب اقتدا نكند

به پشت گرمي پيراهن تو ميميرم

كسي زسينه ام اين هديه را جدا نكند

شاعر اهلبيت حسين رستمي


بود آخرين لحظه عمر من

الا شام غم با تو گويم سخن

چه خوش بود آئين غمخواريت

ز آل علي ميهمانداريت

دگر جانم از غصه بر لب رسيد

گذشت آنچه از توبه زينب رسيد

خداحافظ اي شهر آزارها

خداحافظ اي كوي بازارها

خداحافظ اي شهر چنگ ها

خدا حافظ اي بارش سنگ ها

خداحافظ اي شهر رنج و بلا

خداحافظ اي چوب طشت و طلا

خداحافظ اي قصه بزم مي

خداحافظ اي رأس بالاي ني

خداحافظ اي شهر دشنام ها

خداحافظ اي كوچه ها بامها

خداحافظ اي دست در سلسله

خداحافظ اي پاي پر آبله

خداحافظ اي سنگ وخون جبين

خداحافظ اي سيد و الساجدين

خداحافظ اي رنج ها درد ها

خدا حافظ اي خاك ها گرد ها

خداحافظ اي ناقه بي جهاز

خداحافظ اي اختران حجاز

خداحافظ اي گوش پاره شده

ز تو  غارت گوشواره شده

خداحافظ اي خاك ويران سرا

خداحافظ اي آل خير الورا

خداحافظ اي ياس نيلي شده

يتيم نوازش به سيلي شده

من اينجا خودم ديدم از خون خضاب

سر نيزه ها هيجده آفتاب

همين جا كنارم ني و دف زدند

به ديدار هجده گلم كف زدند

همين جا دلم شد زغم چاك چاك

كه خورشيدم افتاده برروي خاك

همين جا به زخمم نمك مي زدند

عزيز دلم را كتك مي زدند

همين جا به فرقم ادو خاك ريخت

به گل هاي من خارو خاشاك ريخت

همين جا ز غم جان من خسته بود

كه ده تن به يك ريسمان بسته بود

همين جا دوو چشمم زخون تر شده

كه ياسم به ويرانه پرپر شده

همين جا به ويرتنه بلبل گريست

فريبانه بر غربت گل گريست

همين جا زغم جانم آمد به لب

كه در گل گلم دفن شد نيمه شب

دريغا كه آن گوهر پاك رفت

چو زهرا غريبانه در خاك رفت

الا اي همه نسلهل بعد من

بگوئيد از غول من اين سخن

كه زينب از اين كوه اندوه و درد

به موج بلا جون علي صبر كرد

خدا داند و غصه هاي دلش

كه داغ حسينش بود قاتلش

مرا يك جهان درد و واغ و غم است

كه توصيف آن بر لب ميثم است

 شاعر اهلبیت غلامرضا سازگار


|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 شهادت امام موسی بن جعفر تسلیت باد
شعر شهادت امام کاظم(ع)

وقتي زبان عاطفه ها لال مي شود

زنجيرها در آينه ات بال مي شود

ديگر كسي زناله ات آهي نمي كشد

در اين سياهچال، صدا چال مي شود

آقا نشان سبز سيادت به دوش توست

غل ها به روي شانه ي تان شال مي شود

همواره مرد، زينتش از جنس ديگري است

زنجيرها به پاي تو خلخال مي شود

دشمن به قصد جان تو آماده مي شود

اين طرح در دو مرحله دنبال مي شود

اول به شأن شامخت شلاق ميزنند

ديگر، زبان به هتك تو فعال مي شود

شعرم بدون ذكر مصيبت نمي شود

حالا گريز، روضه ي گودال مي شود

دعواست بر سر زره و جامه وسري

دارد ميان معركه جنجال مي شود

شاعر اهلبيت  جواد محمدزماني

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 ابن الرضا مولا مدد

یا جواد الائمه ادرکنی

بر آن شديم باز كه دلبر بياوريم
در آسمان ستاره ديگر بياوريم
بايد دوباره نخل ولا را ثمر دهيم
يعني به باغ عشق صنوبر بياوريم
خورشيد روي ديكري از نسل ياسها
مهتابي از تبار بيمبر بياوريم
اي جبرئيل مژده بده بر رضايمان
بايد براي پر زدنش پر بياوريم
تا چشمهاي ابتريان كورتر شود
بايد دوباره سوره كوثر بياوريم

اين طفل باب رحمت و باب مراد ماست
از اهل بيت ماست همانا جواد ماست

دستان ابرهاسبد گاهواره اش
پر ميكشند حور و ملك با اشاره اش
دنيا ترانه خوان قدومش غزل غزل
جنت قصيده ايست ز يك استعاره اش
از عرش تا زمين همه صف بسته منتظر
دل بيقرار مانده به شوق نظاره اش
در لابلاي بال سپيد فرشتگان
خورشيد ديگريست رخ ماهپاره اش
غرق ستاره ميكند آغوش عشق را
وقتي رسيده با قدم پر ستاره اش

با خنده اش گل از گل بابا شكفته است
بر روي دست مادرش آرام خفته است

وقتي كه آمدي تو،باران نزول كرد
از فرط شوق بر تنمان جان نزول كرد
جبريل بهر تهنيت از نزد كردگار
همراه خيل حوري و قلمان نزول كرد
گويا دوباره مثل تمام كريمها
كاملترين كرامت انسان نزول كرد
در ليله هاي قدر خدا دفعه نهم
قرآن دوباره بر روي قرآن نزول كرد
اي يوسف رضا كه به بازار حسن تو
نرخ فروش يوسف كنعان نزول كرد

اي آسمان جود بباران كرامتت
در خرمن وجود بباران كرامتت

تو كوثر آمدي و ز كوثر چكيده اي
در ظلمت هميشه دنيا سپيده اي
تو اولين ولي خدايي كه اينچنين
در سن كودكي به امامت رسيده اي
مأمون و
  پور اكثم ،
نزد تو عاجزند
با تيغ علم گردنشان را بريده اي
تو آن نسيم سبز در اوج طراوتي
كه در كوير مرده دلها وزيده اي
ما در مسير پرتو باب المراديت
تو در جوار جد خودت آرميده اي

مرده است هر كسي نرود زير دين تو
جانهاي ما فداي تو و كاظمين تو

پروردگارمان كه تورا آفريده است
ما را اسير دست شما آفريده است
قبل از ازل كه وصله جود شما شديم
مارا به خاطر تو گدا آفريده است
يعني به جز شما به كسي رو نميزنيم
وقتي جواد ابن رضا آفريده است
يعني تويي كه نقطه عطف كرامتي
خالق براي جود خدا آفريده است
با هديه اش براي امام رئوفمان
بابي براي حاجت ما آفريده است

با نام تو هر آينه دلشاد ميشود
هر كس دخيل بنجره فولاد ميشود

محمد علي بياباني...................

 طوباي تو ميان دلم قد کشيده است
بين من و خيال خودم سد کشيده است
احساس مي کنم به تو نزديک مي شوم
جذر مرا نگاه تو مد کشيده است
اين جذبه طلايي بالا نشين تو
بال مرا حوالي گنبد کشيده است
دست خداي عز و جل روي قلب ما
اين بار سوم است محمد کشيده است
نوري رئوف در حرمت موج مي زند
الطاف کاظمين به مشهد کشيده است


بخشنده تو ،خداي کرم تو ، جواد تو
ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو


بگذار خاک پاي تو نقاشي ام کنند
سجاده ي دعاي تو نقاشي ام کنند
بگذار بر کنار قدم هاي هر شبت
با رشته عباي تو نقاشي ام کنند
بال و پرم بده که شبيه کبوتري
امروز در هواي تو نقاشي ام کنند
بگذار از زمان ازل تا هميشه ها
آقاي من براي تو نقاشي ام کنند
وقتي ميان خانه دعا پخش ميکني
مسکين ترين گداي تو نقاشي ام کنند


بخشنده تو ، خداي کرم تو ، جواد تو
ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو


اي بالش تو دست امام رئوف ما
اي  سايه بان روي تو بال فرشته ها
تا آمدي امام رضا گريه اش گرفت
اي مستجاب چله سجاده دعا
تا يک تبسمي نکني پا نمي شود
خورشيد از مقابل گهواره شما
اينگونه بي نقاب نظر مي خوري عزيز
اينقدر در مقابل آيينه ها نيا
آقا قرار ما سر ميدان کاظمين
اي اولين زيارت ما بعد کربلا


بخشنده تو ، خداي کرم تو ، جواد تو
ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو


هر صبح چهارشنبه مقيم تو مي شوم
از زائران صبح نسيم تو مي شوم
روزي اگر به طور مرا راهيم کنند
سوگند ميخورم که کليم تو مي شوم
وقتي که از محله ما ميکني عبور
کوچه نشين دست کريم تو مي شوم
بر پشت بام گنبد زرد و طلائيت
مثل کبوتران حريم تو مي شوم
کم کم در ابتداي خيابان کاظمين
دارم همان گداي قديم تو مي شوم


بخشنده تو ،خداي کرم تو ، جواد تو
ابن الرضا تو ، حضرت باب المراد تو

علي اکبر لطيفيان........................

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 مرد مناجات
اشعار ولادت امام سجاد (ع)

پر من بال و بال من پر شد

پر و بالی زدم کبوتر شد

سحر پنجم عبادت بود

کوچه های خدا معطر شد

مردی از سمت ابرهای دعا

آمد و خشکی لبم تر شد

آمد و با خودش کتاب آورد

او امام آمد و پیمبر شد

مردی از سمت آفتاب آمد

با مفاتیح مستجاب آمد

آمده تا مرا تکان بدهد

چشم گریان به این و آن بدهد

به روی پشت بام سحر

یا صدای خدا اذان بدهد

بشکند میله قفس را تا

بال ما را به آسمان بدهد

با خودش نر مصحف آورده

تا خدا را به ما نشان بدهد

به نگاهش دخیل می بندیم

تا مناجات یادمان بدهد

ای مسیح سبز نجات

بر مناجات کردنت صلوات

ای مناجات ای نسیم دعا

راه نزدیک ما به سمت خدا

ای که دریا کنار تو قطره

قطره با یک نگاه تو و دریا

نذر سجاده قدیمی توست

چهارمین رکعت نوافل ما

ای امام ای علی دوم من

ای امام چهارم دنیا

مرد شب زنده دار سجاده

مرد محراب التماس دعا

از تو بوی نماز می آید

بوی راز و نیاز می آید

مادرت آفتاب حجب و حیاست

 شرف و شمس سید الشهداست

مایه آبروی ایران است

افتخار همیشه شامل ماست

از تو  و مادر تو این دل ما

عاشق خانواده زهراست

یک سفر پیش ما نمی آیی

وطن مادری تو اینجاست

تو عجم زاده ای تو فامیلی

پس حرم سازی ات به گردن ماست

تو در این سرزمین گل کاری

به خدا حق آب و گل داری

بی تو سجاده ای اگر هم بود

فرش رسوایی دو عالم بود

بی تو  یا حرفی از بهشت نبود

یا که جنت همان جهنم بود

خطبه های گلوی زخمی تو

انعکاس غروب ماتم بود

تو اگر خطبه ای نمی خواندی

خانه هامان بدون پرچم بود

تو اگر روضه ای نمی خواندی

سال ما بی محرم بود

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 تقصیر کار دل

حرف دل

تقصير ماست غيبت طولاني شما

بغض گلو گرفته ی پنهاني شما

بر شوره زار معصيتم گريه مي كني

جانم فداي ديده ي باراني شما

پرونده ام براي شما دردسر شده

وضع بدم،دليل پريشاني شما

اي واي من! كه قلب شما را شكسته ام

آقا چه شد تبسم رحماني شما؟!

اي يوسف مدينه مرا هم حلال كن

« عفو و گذشت» سنت كنعاني شما

آيا حقيقت است كه اصلا شبيه نيست؟!

رفتار ما به رسم مسلماني شما

ايران ما اگر چه بسي شاه ديده است!

چشم اميد بسته به سلطاني شما

صدها هزار نوح و سليمان نشسته اند

در انتظار منسب درباني شما

عشاق شهر يكسره تعريف مي كنند

از لحن و صوت مكي قرآني شما

نشنيده ياد روضه ي گودال كرده ام

دل مي برد تلاوت روحاني شما

اين اشك روضه حال مرا خوب كرده است

رد خور نداشت، نسخه ي درماني شما

« يا فارس الحجاز» برايم دعا كنيد

درمانده است شاعر ايراني شما

وحید قاسمی

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 من با نگاهت زنده ام

باورنداری

یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!

باور نداری پلکی از من چشم بردار
آن وقت می بینی مرا دیگر نداری

این غم که لبخند تو را با خود ندارم
سخت است آری سخت تر از هر نداری

پروانه ات بودم ولی از من پس از این
چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری

با هر قدم پا می گذاری بر دل من
قربان لطفت! پای خود را برنداری

سیدمحمد جواد شرافت

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 اشعار ماه رمضان
 
از ما عجیب نیست دعایی نمی رسد 
از تحبس الدعا که صدایی نمی رسد 
ما تحبس الدعا شده نان شبهه ایم 
آنجا که شبهه است عطایی نمی رسد 
پر باز می کنم بپرم،می خورم زمین 
بال و پر شکسته به جایی نمی رسد 
باید تنم پی سپر دیگری رود
با روزه های ما به نوایی نمی رسد 
با دست خالی از چه پل دیگران شوم
دستی که وقف شد به گدایی نمی رسد 
ای میزبان فدای تو و سفره چیدنت 
آیا به این فقیر غذایی نمی رسد؟
من سالهاست منتظر یک ضمانتم
آخر چرا امام رضایی نمی رسد 
از من مخواه پیش از این زندگی کنم
وقتی برات کرب و بلایی نمی رسد
           
سر سفره

همیشه گدایی که آقا ندارد

سر سفره ی هیج جا " جا ندارد

بدون تعارف زدن سفره خوب است

کرم خانه اصلا بفرما ندارد

تقلا مکن تا مچم را بگیری

گنهکار که بوق و کرنا ندارد

بیا پیش مردم مگو که چه کردم

خجالت کشیدن تماشا ندارد

تو ناراحتی که چرا پشت کردم

بیا خب بزن اینکه دعوا ندارد

همین جا بزن آخرت را رها کن

برای تو اینجا و آنجا ندارد

مکش بر رخ من ببر آتشت را

برای کسی که علی را ندارد ....

....سر سفره ی رحمت تو خدایا

کسی جا ندارد که زهرا ندارد

بگو روزی ام کربلا نیست ـ اینکه

نیازی به امروز و فردا ندارد

استاد لطیفیان

|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 عکس های دوستان
|+| نوشته شده توسط حمیدرضاکریمیان در جمعه 22 مرداد1389  |
 
 
 
بالا